13:(((

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

امروز صبح قراربود برم دانشگاه از دیروز غروب حالم بد بود نمیدونستم چمه یهو نفسم بند میومد انگار معده مچاله میشد صبح پاشدم باحال بد رفتم تو راه هی حالم بدترشد انگار همه وجودم میخاست بالا بیاد یه جور عجیب غربیه حالم طاقت نیاورد و تو رودبار پیاده شدم رفتم یکی از این مغازه های زیتون فروشی کارت کشیدم پول بده بهم دیگه انثدر صاحبش تعارف کرد کلی ریتون بهم داد گفت بیا سوغات ببر اگه ماشین گیرت نیومد نگو این همه راه بیان دنبالت بیامن میبرمت

انقدر تو چشام عجز بود همه فهمیده بودن یه مشکلی دارم تو گلوم یه بغض گنده بود چشام پراشک ماشینم نبود همش شخصیی...باهمون حال بد نیم ساعتی موندم تا یه مینی بوس واسه رستم اباد اومد سوارش که شدم کمک راننده هه ندید و ور بشت دستم موند لای در :(

از اونجام اومدم رشت

الانم دارم دمنوش نیخورم اما به زور انگار جونم میخاد در بیاد

سکوت خیال...

ما را در سایت سکوت خیال دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 4:30

صفحه بندی